زیارت...... اشک شوق.........

ای قوم به حج رفته کجایید ......معشوق همین جاست بیایید .....
یه وقتهایی آدم دلش میگیره گریه میکنه .....یه موقع هایی احساس میکنه گناهکاره گریه میکنه
یه موقعهایی فکر میکنه خیلی هیچه گریه میکنه ......یه وقتهایی همین جوری گریه میکنه ....
خوش به حال اونهایی که خدا گریه هاشونو ببینه ......مثل من ! ....خوش به حال من که خدا همه گریه هامو میبینه ..................اگه بهتون بگم چه خوابی دیدم ..........
دلم گرفته بود گریه کردم .........شب که خوابیدم خواب دیدم ......صبح که پا شدم انگار دوباره به دنیا اومده بودم ......... فقط تونستم اسم مامانمو صدا کنم....عمه زینبم به صدای من از خواب بیدار شد.... فقط میتونستم با صدای بلند گریه کنم .... عمه یه کم آب بهم داد بازم گریه میکردم ولی آروم شده بودم...
خواب دیدم رفتم مکه ....آدمای زیادی بودند که خیلی هاشونو نمیشناختم ... میون اونهمه جمعیت دایی کوچیکمو دیدم با دوستش وایساده بود برای نماز نمی تونستم راه برم خودمو رو زمین میکشیدم مادر بزرگمو دیدم که کنار کعبه نشسته مناجات میخوند ... خودمو کنارش رسوندم.... دستمو که به دیوار کعبه میکشیدم همش اشک شوق بود که از چشمام سرازیر میشد.... آدمهایی با لباسهای سفید گاه گاهی از کنارم رد میشدن ........... از خواب که بیدار شدم آدم قبلی نبودم .........انگار یه بچه ی یه روزه بودم ...........
.... همه اینهارو با گریه براشون تعریف میکردم.... الانم که دارم این نوشته هارو مینویسم اشک شوق...........مامانم میگفت که حتما" یه کاری کردی که ثوابش زیاد بود به خاطر همون این خواب رو دیدی ......ولی من که یه بنده گناهکار تو بارگاه خدا هستم مگه میتونم یه کاره ثواب هم بکنم ..................
کاش میتونستم بیشتر از اون تو اون خواب باشم .... کاش اصلا" همش اون خواب رو میدیدم... نمیونین تصور کنین که چه حالی داشتن فقط اونایی میفهمن که به خانه خدا مشرف شدند.....
انگار خدا رو دیدم ......انگار که پیش خدا بودم .....اصلا انگار خود خدا منو تو اون خواب برده بود............
نمیخواستم به این زودی ها برگردم ......
برام دعا کنید........










